(((((((((( شب قدر ))))))))))
توی مصلی كنار ما نشسته بود
زانوهایش را بغل گرفته بود و زل زده بود به قامت سپید در سیاهی شب
چشم های پف كرده و سرخش را زیر نور شمع دیدم.
كتاب دعا را گرفتم طرفش:
بخون دلت آروم می گیره.
گرفت و به سینه اش چسباند
با دست دیگر جلوی صورتش صلیب كشید و زیر لب زمزمه كرد.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۸ ساعت 1:40 توسط ایمان جواهری
|