؟>؟>؟>؟>؟>؟> باغبان پیر ؟>؟>؟>؟>؟>؟>
آخرای زمستان بود
باغبان پیر که بوی عرق و سیگار می داد
برای باغچه ی لخت و عور دلم چند بغل گل تازه آورده بود
بنفشه و یاس و رازقی
و چند گل دیگر
و من وسط بوته های رز و زنبق های رنگی گلی را که کاشته بودم نشانش دادم
و گفتم که خیلی دوستش دارم
باغبان پیر نگاهم کرد
نگاهی خالی و مبهوت
انگار که دلش برایم سوخت
بیلچه اش را لای خاک ها فرو برد
گل را از ریشه در آورد و با چشم های عسلی اش نگاهم کرد و گفت :
اسم این گل (( یاس ممنوعه )) است
با این که خیلی زیباست ولی علف هرزه و بقیه ی گلارم خراب میکنه
هرکی داستانو کامل نفهمید یه بار دیگه با دقت بیشتر بخونه.
(علف هرز رو فقط باغبون میشناسه)
لطفا استنباطتونو از داستان بهم بگید مهمه واسم/ممنوون/
>> ایمان <<