پسرک دنبال چیزی میگشت
 
 دنبال عشق شاید
 
 یا زمزمه ای برای شنیدن
 
پرسید : میدانی زندگی کردن یعنی چی؟
 
 دخترک اخم کرد پرده ها را کشید
 
 و غمگین گفت :
 
کسی شب بو میکارد
 
 و زیر نور بی رمق چراغ زنبوری
 
 کوچه ای باریک و دراز
 
مگس های تنهایی اش را میپراند
 
این یعنی زندگی . . .
 
 پسرک پوزخندی زد و راهش را گرفت رفت
 
 
 نتیجه اخلاقی داستان :
((دخترا اصلا نمیفهمن عشق و زندگی چی هست))