........ دخترک گل فروش ..........
میخواست آخرین دسته گل مریمش را به زور بفروشد
به من که پشت چراغ طولانی قرمز پشت فرمان آن سمند خاکستری که
رنگ افکار به هم ریخته ام بود و
تگاهم جا مانده بود روی کلاغی که نوک آخرین چنار خیابان نشسته بود .
می گفت مادرش مریض است
می گفت همه گل ها را یک جا میدهد هزار تومن . . .
خداییش می ارزید.
اما من کسی را نداشتم که هزار تومن خرجش کنم/ که هزار تومن بیارزد .
این را که گفتم خندید و رفت .
گل ها را شاید برای مادرش برد . . .
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 22:57 توسط ایمان جواهری
|