ای کاش برای آخرین بار دستان تو را در دستم لمس می کردم

ای کاش یک بار دیگر در چشمان همچون دریایت نگاه می کردم

ای کاش برای آخرین بار حس تو را در مورد خود می دانستم

ای کاش برای اولین بار سر روی شانه های پر مهرت می گذشتم

ای کاش در کنارم می ماندی و مرا تنها نمی گذاشتی

و ای کاش همان گونه که من تو را دوست داشتم تو هم مرا دوست داشتی

یک تبسم زیرکانه و یک عروسک بازی کودکانه کافی بودبرای عاشق

شدنم وتو این کار را کردی  ...

و من مثل کودکی عاشقت شدم و مثل قصه پدر بزرگ، تو شدی شاهزاده سوار بر اسب سفید و

من پری قصه ها.

و چقدر ساده عاشقم کردی و از آن ساده تر رهایم کردی.

گفتم : بمان شاهزاده زیبا! ... من  بی تو میمیرم.

خندیدی و گفتی : بازی بود... گفتم : بازی زیبایی بود پس بیا بازی کنیم.

گفتی : من بزرگ شدم، من دیگر بازی نمی کنم .

گفتم : مگر بزرگ ها بازی نمی کنند ؟ گفتی بازی نه !زندگی می کنند.

گفتم : پس بیا زندگی کنیم، مثل بازی.گفتی : زندگی بازی نیست.

گفتم : پس حالا با عشقتم چه کنم؟

گفتی : رهایش کن،

                       بازی بود،

                                         زندگی کن .

تو راگم کرده ام امروز
         و حالا لحظه های من
گرفتار سکوتی سردو سنگینند..
          وچشمانم
 که تا دیروز به عشقت می درخشیدند
   نمیدانی چه غمگینند..
     چراغ روشن شب بود
        برایم چشم های تو
          نمی دانم چه خواهد شد!
     پراز دلشوره ام،بی تاب و دلگیرم
کجا ماندی که من بی تو
      هزاران بار ، در هر لحظه میمیرم ...

گفتم که دوستت دارم ، گفتی که باور نداری

  گفتم این کلمه را از حفظ نمی گویم از ته دلم می گویم ،

     گفتی دلم را نیز باور نداری!

          سکوت تلخی کردم و از ته دلم آه کشیدم.

               مدتی سکوت با چشمانی خیس……

            گونه ام خیس شد و قلبم شکسته !

        گفتی که تو قلبم را شکستی

     گفتم که قلبت شکسته نشد

 بلکه احساست در هم  شکست،

   گفتی سکوت کن میخواهم گریه کنم

       من نیز سکوت کردم و با گریه تو نا آرام شدم و

          اشک ریختم!

گفتی بی خیالی از اشکهایم

      چیزی نگفتم ، و باز سکوت و یک آه تلخ!

         گفتی کاش که عاشق نمی شدم

               گفتم عاشقی همه این دردها را دارد .

                  گفتی خسته شدی از همه کس

              گفتم که صبور باش عزیزم من با تو می مانم.

                   گفتی خیلی تنهایی

               گفتم کسی که عاشق است تنهایی را نمی شناسد!

           گفتی که این حرفایت تکراری است

   گفتم به جز تکرارش راهی نیست!

 گفتی که آغوشم را میخواهی

      گفتم که منتظر بمان عزیزم!

           گفتی که شانه هایم را میخواهی

                 دلم به درد آمد از دوری ات و به غم نشستم!!